ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

119

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) گويد فضل بن دكين ، از ابو خلدة ما را خبر داد كه مىگفته است * بر تن ابو عاليه شلوار ديدم ، پرسيدم چرا در خانه شلوار مىپوشى ؟ گفت : شلوار جامه مردانه و پوشش پسنديده است . گويد مسلم بن ابراهيم ، از ابو خلدة ما را خبر داد كه مىگفته است از ابو عاليه شنيدم مىگفت * اگر از كنار خانه صرّاف يا كسانى كه ماليات مىگيرند بگذرم از آب آنان نمىآشامم . گويد عفان بن مسلم و عارم بن فضل هر دو ، از گفتهء حماد بن زيد ، از شعيب بن حبحاب ما را خبر دادند كه مىگفته است * هر گاه ابو عاليه مىآمد مىگفت از خوراكى كه در خانه موجود است به ما بدهيد و خود را به زحمت ميندازيد كه براى ما چيز ديگرى بخريد . گويد مسلم بن ابراهيم ، از ابو خلده ما را خبر داد كه مىگفته است از ابو عاليه شنيدم كه مىگفت * عبد الكريم پدر اميّة به ديدار من آمد و جامه پشمينه پوشيده بود ، به او گفتم اين جامه راهبان است مسلمانان هر گاه به ديدار يك ديگر مىروند خود را با جامه‌هاى نيكو مىآرايند . گويد عارم بن فضل ، از گفتهء حماد بن زيد ، از گفته مهاجر پدر مخلد ، از خود ابو عاليه ما را خبر داد كه مىگفته است * نخستين روزى كه حجاج نماز جمعه گزارد من رو به روى او نشسته نماز گزاردم و خداوند چشم او را از ديدن من كور كرد ، و من چندان پشت سر حجاج نماز گزاردم كه از خدا ترسيدم و سپس چندان نماز خواندن با او را رها كردم كه از خداوند ترسيدم . گويد عارم بن فضل ، از حماد بن زيد ، از مهاجر پدر مخلد ما را خبر داد كه مىگفته است از ابو عاليه شنيدم مىگفت * هر گاه از كسى شنيدم كه مىگويد من فقط براى خدا دوستى مىورزم و براى خدا دشمنى مىورزم به او اقتدا مكنيد . گويد منهال بن بحر قشيرى ، از ابو خلده ما را خبر داد كه مىگفته است * در خانه ابو عاليه نشسته بودم يكى از غلامانش كيسه قندى كه سر به مهر بود براى او آورد ، ابو عاليه مهر كيسه را شكست و ده حبه قند به غلام داد و گفت اگر مىخواست بدون اجازه بردارد بيشتر از اين بر نمىداشت و افزود به ما دستور داده‌اند چيزهايى را كه با فرستاده و غلام مىفرستيم مهر كنيم و سربسته باشد كه بر آنان گمان بد مبريم .